در این تاریکی شبها
که من در بستر سردم، به یادت خفته ام تنها
در غم را
به روی خویش می بندم
تو در خوابی، چه می دانی
که من با یاد چشمانت
چگونه زار می گریم
تو میخندی به احساسم
نمی دانی که من مستم
نمی دانی...
نمی دانی من تنها چگونه بر تو دل بستم
تو شادی...
و منم از شادیت شادم
اما غم چشمان من را که، هرگز تو نمیدانی
تو هرگز با من نمی مانی
چه می دانی؟
تو از انسان و احساسش چه می دانی؟
چه می دانی كه من از عشق سرشارم؟
که من از درد سرشارم؟
چه می دانی در این شبهای تنهایی
میان این همه غربت دلم شور تو را دارد؟
تو از هق هق چه می دانی؟
چه می دانی كه مدتهاست مرغ دل به عشق كوی تو پر می زند اینجا؟
چه می دانی پریشان حالی درویش عاشق را در این هستی بی مستی؟
تو از تنهایی و گریه...
تو از گم كرده و تكیه
تو از انسان شرمنده
چه می دانی ...؟؟؟
چه می دانی درون کوچه تاریک
درون سایه ها ماندن...
برای دیدن رویت؛ دعاها در دل خود خواندن...
نمی دانی! نمی فهمی!
نداری غم! تو میخندی!
تو میخندی... من از خنده غمگینم...
در این تاریکی شبها
که من در بستر سردم
به یادت خفته ام تنها
در غم را به روی خویش می بندم
تو در خوابی
چه می دانی
که من با یاد چشمانت
چگونه زار می گریم...
چگونه زار می گریم...
نوشته شده در ساعت توسط زهــــــــــرا
|


